سیاست
  دکتر محمد مصدق
  دکتر شریعتی
  دکتر حسن ماسالی
  بنی صدر
  رضا پهلوی
  نوری زاده
  سیاوش اوستا
  میبدی
  طبرزدی
  دکتر اهورا يزدي
  عماد باقی
  اکبر گنجی
  نهضت آزادی
  ملیون ایران
  ایران امید
  چه باید کرد
  تبریز نیوز
  پیک ایران
  خبر نامه گویا  
  جمعیت زنان
  جنبش آشتی ملی
  همبستگی ملی ابران
  حزب مشروطه ایران
  زنان ایران
  گزارشگر
گزارشات مستند
وب لاگهای سیاسی
  جبهه دمکراتیک دفتر مشهد
  امیر برای ایران
  آژانس خبری آینده سازان
  آبادان بلاگ
  اتحاد
  جوانان زیر آفتاب
  دغدغه
  کودک ایران
  زادگاه مهر
  سعيد ديگر
  Reza Pahlavi Fans
اطاق گپ زدن
یاهو;Yahoo Messenger  آزادیخواهان مشهد
آرشیو
  01/04/2004 - 01/11/2004  
  01/11/2004 - 01/18/2004  
  03/07/2004 - 03/14/2004  
  03/14/2004 - 03/21/2004  
  03/21/2004 - 03/28/2004  
  03/28/2004 - 04/04/2004  
  04/04/2004 - 04/11/2004  
  04/11/2004 - 04/18/2004  
  04/18/2004 - 04/25/2004  
  04/25/2004 - 05/02/2004  
  05/02/2004 - 05/09/2004  
  05/09/2004 - 05/16/2004  
  05/16/2004 - 05/23/2004  
  05/23/2004 - 05/30/2004  
  05/30/2004 - 06/06/2004  
  06/06/2004 - 06/13/2004  
  06/13/2004 - 06/20/2004  
  06/20/2004 - 06/27/2004  
  06/27/2004 - 07/04/2004  
  07/04/2004 - 07/11/2004  
  07/11/2004 - 07/18/2004  
  07/18/2004 - 07/25/2004  
  07/25/2004 - 08/01/2004  
  08/01/2004 - 08/08/2004  
  08/08/2004 - 08/15/2004  
  08/15/2004 - 08/22/2004  
  08/29/2004 - 09/05/2004  
  09/19/2004 - 09/26/2004  
  10/03/2004 - 10/10/2004  
  10/10/2004 - 10/17/2004  
  10/24/2004 - 10/31/2004  
  10/31/2004 - 11/07/2004  
  11/07/2004 - 11/14/2004  
  01/30/2005 - 02/06/2005  
  02/06/2005 - 02/13/2005  
  02/27/2005 - 03/06/2005  
  05/01/2005 - 05/08/2005  
  صفحه اصلی  
   
جستجو در سایت
      
کتابها
  براي دريافت کتاب «سیر تحول و عوامل بحران مداوم آن» اثر دکتر حسن ماسالی اينجا را کليک کنيد
 
  براي دريافت کتاب « اقتدارگرايان عليه حقوق بشر » اثر حشمت الله طبرزدي اينجا را کليک کنيد
 
 

Everything by Muhammad


سياوش اوستا

چرا نظام پادشاهى متوجه سازماندهى روحانيت نشد؟!

در همان هنگامى كه در پى نوعى سياست حساب نشده، احزاب در ايران بسته شدند و حزب رستاخيز تشكيل شد و بازى هاى لااقل نمايشى رقابت سياسى ميان دو حزب مردم و ايران نوين تعطيل شد، هزاران هزار مثل من از شرايط به وجود آمده ناخرسند بودند، حال ناخرسندى هاى ديگر سياسى، اجتماعى. جاى خود دارد.... اين ناخرسندى موجب مى شد تا جايگاه تازه اى را براى ارضاى شور جوانانى در جستجو كنند....
جو مشهد در آن هنگامه تقريباً در دست چند گروه و شخصيت مذهبى بود، از يك سو انجمن حجتيه و حاجى عابدزاده با ۱۴ تشكيلات و مدرسه اى كه بنام ۱۴ معصوم ساخته بود و از سوى ديگر جو به اصطلاح مذهبيون متفاوت، يعنى ملاهاى سياسى.
چهار نفر شخصيت هاى اصلى حركت هاى مذهبى سياسى در مشهد بودند. آقايان على خامنه اى، هاشمى نژاد، محامى و عباس واعظ طبسى. دكتر على شريعتى نيز در همين راستا و شرايط در كنار و خانه پدرش استاد محمدتقى شريعتى چهره جنجالى شهر شده بود.
عبدالكريم هاشمى نژاد كتابى منتشر كرده بود با عنوان مناظره دكتر با پير. كتاب كمياب شده و مى گفتند كه توقيف شده است و اساس آن بحث و گفتگوى ۲نفر بود كه سوار قطار مى شوند و يكى مذهبى است ديگرى روشنفكر و طرح يكسرى مسائل تاريخى، انتقادى و غيره... عبدالكريم هاشمى نژاد كه دائى محمدعلى ابطحى بود در سال ۶۰ در پى يك عمليات (پرتاب نارنجك به خانه اش) توسط مجاهدين خلق كشته شد....
بارى در همان هنگامه، آقاى على خامنه اى خود را ملائى مى نمود متفاوت با ديگران، وى ديپلم خود را گرفته بود و عشق و علاقه اى به شعر و شاعرى و موسيقى داشت و با كسانى چون مهدى اخوان ثالث دوستى مى كرد. خود او نيز دفتر شعرى داشت كه تقريباً هفته اى يك شعر در آن مى نوشت.
خود او مى گفت آرزو داشته تا يك موزيسين حرفه اى بشود، اما پدرش با اين مسئله نه تنها مخالف بوده است كه بيم آن را داشته كه اگر از نيت فرزندش با خبر مى شد، سر او را مى بريد، آقاى خامنه اى تعريف مى كرد كه آقا جواد پدر ايشان، تركه ها را از درختان داخل حياتشان در كوچه اشكان مشهد مى كنده است و با آن ايشان را تنبيه مى كرده است، از نظر لباس و غذا هم وضع خوبى نداشتند، بعضى روزها روزى يكبار غذا مى خورده اند و لباس هاى وصله دار پدر را مادرشان راست و ريست مى كرده است تا آنها بپوشند.
بدون شك همين مسائل و كمبودهاى خانوادگى نقش مهمى در شخصيت سازى آقاى خامنه اى داشته است.
سيدعلى خامنه اى از سال هاى ۴۰ به فكر تشكيل يك جريان و تشكيلات سياسى بوده است و حتى در سال هاى ۴۵ جلساتى را با چند ملا، از جمله رفسنجانى، باهنر براى نوشتن يك اساسنامه تشكيل داده است، اما با شكل گيرى مجاهدين خلق، ايشان به اين سازمان گرايش يافت به گونه اى كه در نشست هاى خصوصى و منابر و غيره به طور غير مستقيم از مجاهدين حمايت مى كرد. وى در سال ۱۳۵۰ و در هنگامه جشن هاى ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهى، در پى انفجار دكلهاى برق توسط مجاهدين خلق، بازداشت شد و حدود دو ماه زندانى بود. در همان هنگامه ها احياناً كه به خانه ايشان در ميدان گنبد سبز، كوچه فروغ مى رفتيم، خيلى آهسته و آرام از جيبش اعلاميه هاى سازمان مجاهدين خلق و چريك هاى فدائى خلق را كه شب قبل خود ما در خانه او انداخته بوديم را بيرون آورده و به خود ما و ديگر كراواتى ها و يا بچه طلبه ها مى داد.
سيدعلى خامنه اى به هيچ عنوان به ملاهاى بالاى ۳۵ و يا ۴۰ سال اعتماد نداشت و مى گفت اينها در پى يك دستگيرى، زود مى برند و تسليم خواسته هاى ساواك مى شوند و دقيقاً در همين رابطه چندى پس از پيروزى انقلاب يكى از دوستان و همكاران وفادارش (آقاى محامى) را با صدور اعلاميه اى از ميدان سياسى خارج و حتى محاكمه و خلع لباس كردند، هر چند بعداً ايشان نزد برادر خمينى رفته و دوباره لباس پوشيد و كار آخوندى را دنبال كرد...
آقاى محامى كه مسجدش در چهار قدمى دفتر شقايق ما بود، نماينده مالى خمينى در استان خراسان بود و در سال چندين ميليون تومان وجوهات مى گرفت و به طلبه ها و ملاها حقوق ماهيانه مى داد، طبسى، خامنه اى، رفسنجانى و غيره از جمله كسانى بودند كه ماهيانه بين هزار تا دو هزار تومان حقوق مى گرفتند، كه البته خود اين مسئله، نوعى حسادت و رقابت در ميان ملاها پديد آورده بود كه خود من شاهد مسائلى بودم كه اكنون جاى شرح آن نيست.
ملاى جوانى بنام آقاى صفائى هميشه در تلاش بود تا دعواها را به گونه اى آرام كند.
آقاى محامى انسان خوب و مهربان و آرام و صلح طلبى بود و از هرگونه دردسر و درگيرى نيز گريزان بود و به خود من بارها مى گفت اگر من بازداشت بشوم چه كسى مى تواند به صدها طلبه و آخوند ريش سفيد و خانواده هاى زندانيان پول بدهد. همه سعى من بر آن است كه به جاى زندان، در مسجد و خانه ام باشم.
سيدعلى خامنه اى اندك اندك با برخوردها و نطق هاى راديكالش توانست جمعى از تجار بازار را دور و بر خودش جمع نموده و مسجد كوچكى را بنام امام حسن در يكى از محله هاى مردمى مشهد در اختيار گرفته و ظهر و شب با ده پانزده نفر نماز جماعت بخواند....
در سال ۵۳ ديگر بار، سيدعلى خامنه اى بازداشت شد و اين بار به تهران منتقل شده و حدود دو ماه در كميته مشترك ضد خرابكارى زندانى بود، پس از آن به مشهد آمده و ارمغان زندان اينبار، مسجدى بود بزرگ و تازه ساز و در نزديكى حرم امام رضا و در چهار قدمى آرامگاه نادرشاه. كليد مسجد كرامت كه محلى بسيار بزرگ و تازه ساز بود، توسط چه كسانى؟ و با چه بودجه و پولى؟ در اختيار ايشان قرار گرفت، خدا مى داند.... آقاى خامنه اى همراه با نماز ظهر و عصر و مغرب و عشاء خواندن در آن مسجد، شب هاى جمعه نيز درس نهج البلاغه مى داد و به من مى گفت: حسن به بچه هاى محل و مدرسه بگو بيايند مسجد نماز جماعت بخوانند تا در امتحانات مدرسه قبول بشوند!!؟ ....
و جالب اين كه چنانچه شهبانوى نازنين نيز در خاطرات خود نوشته است، روحانيون و تشكيلات آنها از آزادى اى برخوردار بودند كه ديگر مردم درصد كوچكى از آن را نداشتند. وقتى يك جوان به خاطر حمل يك كتاب ماه ها زندانى مى شد و يا اين كه به خاطر يك اى كاش و سه نقطه جوانى ديگر اگر خداوند به دادش نمى رسيد مى رفت آن جائى كه عرب نى مى انداخت، چطور روحانيونى كه رسماً و علناً از مجاهدين خلق و فدائيان خلق و غيره حمايت مى كردند و نطق هاى راديكال با اتكاء به آيات قرآن عليه سلاطين جائر مى كردند، كسى مزاحمشان نمى شد، اگر هم بازداشت مى شدند از دو ماه تجاوز نمى كرد.
از همه جالبتر اين بود كه از سال هاى ۵۰ جمعى از روحانيون كه در آموزش و پروش نيز كتاب تعليمات دينى مى نوشتند، به فكر منسجم نمودن روحانيون افتادند و جلسات زيادى در تهران، قم و مشهد تشكيل دادند، سيدعلى خامنه اى، ربانى املش، موسوى كرمانى، باهنر، رفسنجانى بارها جلساتى داير نموده و سخن از سازمان روحانيون مبارز مى گفتند و به فكر نوشتن يك برنامه حزبى بودند يعنى نه اين كه به فكر بودند بلكه نوشته بودند و به مشاوره يكديگر مى گذاشتند و جالب اين كه وقتى جوانانى مثل ما از اين مسائل باخبر بوديم، بدون شك نيروهاى امنيتى نيز آگاه بودند. كه همين نشست ها منتهى به تشكيل شوراى انقلاب، حزب جمهورى اسلامى، روحانيت و روحانيون مبارز و غيره شد.
با آنچه شهبانوى نازنين در كتاب خاطرات خود نوشته اند، امروز من پى مى برم كه رها كردن تشكيلات بزرگ و چند هزار نفره روحانيون با هزاران هزار دفاتر حزب (مساجد) در سراسر ايران، هر چند با ديدى و نگاهى، حساب شده از سوى استعمار نوين نظاره مى شده است، اما در داخل كشور، محمدرضاشاه و خانواده ايشان به خاطر مذهبى بودن، تلنگر زدن به آنها را جايز نمى دانسته اند.
من همين ديروز كه نوشته شهبانوى نازنين فرح پهلوى را در سال ۲۰۰۴ ميلادى و ۶۰۲۶ آريائى كه ۲۵سال از فاجعه ۲۲ بهمن مى گذرد و جهان براى حفظ بشريت و دستاوردهاى علمى و تكنولوژيكى آن سال هاست در اين انديشه و تلاش است تا به نوعى خردگرائى را در جهان رواج بدهد، مى خواندم كه شهبانو از ديدار خود با آيت الله خوئى در عراق مى نويسند و انگشترى كه او بر آن دعا خوانده است و براى محمدرضاشاه فرستاده است. كلى تعجب كردم و البته اين مسائل را من به عرض شهبانو رسانده ام اما بد نيست اينجا هم مرحوم مطرح شود:
خود من شخصاً محمدرضاشاه را به خداوند نزديكتر مى بينم تا آيت الله خوئى، هر چند من محمدرضاشاه را از نزديك نمى شناختم اما آيت الله خوئى را از نزديك ديده بودم و بارها پشت سر ايشان به صف ايستاده بودم آن هم صف اول و براى درك صحيح سخنم بايد مثالى بزنم:
روزى كه پشت سر آيت الله خوئى ايستاده بودم (براى نماز) فردى از ميان جمع ۳۰ و يا چهل نفره از جاى برخاست و به زبان عربى گفت كه سخت بيمار است و خونريزى شديد دارد و لباسش را نشان داد كه غرفه در خون بود و از آيت الله خوئى خواست تا به او كمك كند، من با خود پنداشتم كه هم اكنون آيت الله دستور خواهد داد تا سريعاً او را به يك بيمارستانى برسانند و يا از تحويلدارش كه پشت سرش نشسته بود خواهد خواست تا دسته اسكناسى به او بدهد تا خود براى مداوايش اقدام كند، تحويلدار با آيت الله در گوشى، صحبت كرده و پس از آن آقاى تحويلدار به فردى اشاره كرد و آن فرد كلاهى را برداشته و جلو تمامى حاضرين گرفته و از هر يك خواست تا به آن مرد كمكى كنند.
حال در همان شرايط آيت الله خوئى در ايران، عراق، انگلستان و ديگر نقاط جهان ميليون ها و شايد هم ميلياردها دلار در اختيار داشت.
بعد وقتى شهبانوى عزيز مى نويسند كه آيت الله ايشان و پرنسس فرحناز و پرنس عليرضا را در: «اطاق كوچكى كه به سادگى در آن مى زيست پذيرفت و يك انگشتر عقيق كه دعا روى آن حك شده بود براى پادشاه به من داد و از من خواست به پادشاه بگويم كه براى موفقيت او در خدمت به اسلام و ايران دعا خواهد كرد.» من مات و مبهوت مى مانم كه يعنى امروزه حتى پس از سال ها و اين همه سادگى در مبادلات اخبار و اطلاعات و غيره، شهبانوى نازنين ما كه اينروزها با انتشار همين كتاب كلى براى ما ايرانى ها در سطح جهان افتخار آفريده است، از واقعيت ها و حقيقت ها بى خبر هستند؟ يعنى اگر در آن سال ها كه روحانيون رها شده در ايرانشهر سرگرم منظم كردن خود براى كسب قدرت بودند نيز همين ساده نگريستن به تاريخ ديروز و امروز و نوع باور و ايمان و آگاهى از ريا و نيرنگ و غيره... به آنها فرصت داد تا به راحتى و سادگى قدرت را قبضه كنند. ديگر امروز كه آن خاطرات را مى نويسيم چرا نگاه انتقادى نداشته باشيم و چرا باورها را صيقل ندهيم؟ ...
به ياد آن طنز زيباى استاد عزيزم عزيز نسين مى افتم كه روزى در همين پاريس به من گفت:
من از اين سازمان هاى انتشاراتى ايرانى خيلى دلگيرم. تمامى كتاب هاى مرا از تركى به پارسى ترجمه كرده و در تيراژهاى بالا چاپ مى كنند و يك ريال هم به من نداده و نمى دهند، در صورتى كه يك ملاى ترك كه در يك شهر دور افتاده يك كتاب نه چندان جالبى نوشته است، براى ترجمه و چاپ آن در ايران كلى پول گرفته كه با آن توانسته خانه اى بخرد.
من هم فكر كردم يك ريشى بگذارم و به ايران بروم تا شايد به حقم برسم و من هنوز در اين فكر بودم كه چه جور ريشى بگذارم!؟ خيلى بلند، ته ريش متوسط، نيمه ريش و يا غيره، كه ناگهان تمامى ايران را ريش گرفت كه ديگر ريش مادر برابر اين همه ريش به كارى نخواهد آمد.
awesta@wanadoo-fr

  نظر بدهید:  


Comments: Post a Comment
آزادیخواهان مشهد @ Copyright 2004
 
E-mail: mashhad_azaadikhah@yahoo.com